جستجوی پیشرفته محبوبیت

مشاهده همه 15 نتیجه

مرتب سازی بر اساس: selected='selected' پیش فرض محبوبیت میانگین رتبه جدیدترین هزینه: کم به زیاد هزینه: زیاد به کم محصولات ویژه شگفت انگیزها
  • ناموجود

    اپل و رین هوپا

    0
    ویژگی ها
    • حالا که آن‌قدر بزرگ شده‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‏ام تا بتوانم داستان بگویم، نمی‌‌‌‌‌‌‏دانم چیزی که به یاد می‌‌‌‌‌‌‏آورم، واقعاً اتفاق افتاده ‌یا فقط ساخته‌‌‌‌‌‌‏ی ذهنم است. درباره‌‌‌‌‌‌‏ی فراموشیِ دوران کودکی، جایی خوانده‌‌‌‌‌‌‏ام که نمی‌‌‌‌‌‌‏توانیم از سال‌‌‌‌‌‌‏های آغازین دوران کودکی‌‌‌‌‌‌‏مان خاطره‌‌‌‌‌‌‏ای به یاد بیاوریم. اما من قانع نشده‌‌‌‌‌‌‏ام. من از آن دوران خاطره‌‌‌‌‌‌‏ای دارم که هیچ‌‌‌‌‌‌‏وقت تغییر نمی‌‌‌‌‌‌‏کند...
    378,000ریال
  • ناموجود

    انیسه خاتون و توپاز خان (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده) هوپا

    0
    ویژگی ها
    • انیسه توی اتاقش نشسته بود و زانوهایش را بغل زده بود. به حرف‌های همدم فکر می‌کرد، به حسی که در دلش داشت. مثل روزهای اول نوروز تازه شده بود. صدای خنده‌های ابریشم حرمسرا را پر کرده بود. انیسه از اتاق بیرون زد. کسی در راهروها نبود. حیاط خلوت بود. باد روی زمین می‌چرخید و برگ‌ها را جلو می‌برد. انیسه برای اولین‌بار در حیاط چرخید. کاخ به نظرش زیباتر از روزهای قبل می‌آمد. دنیا در نگاهش نو شده بود. حس می‌کرد تازه متولد شده. حیاط پشتی پر بود از گونی‌های سنگ نمک و سیب زمینی، زیرشان الوار چیده بودند و آمده..
    225,000ریال
  • ناموجود

    بهرام و گل اندام (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده) هوپا

    0
    ویژگی ها
    • چطور می‌شد آن‌قدر به من نزدیک و آن‌قدر دور از دسترسم باشد. همین‌‌جا پشت این پنجره بود و حالا که نبود، نگاهش مدام مقابل چشمانم تکرار می‌شد …من گل‌اندام بودم؟ همان کسی که هزاران فدایی داشت؟ توی آینه به قیافه‌‌ی نزارم نگاه کردم. چشمانم غرق خون شده بودند. چند روز بود خواب و خوراک نداشتم. دولت کنارم آمد. دست روی گونه‌ام کشید و اشک‌هایم را پاک کرد: «گل‌اندامم، از چه می‌ترسی؟»… هزاربار گفته بودم و هزاربار گفته بود نترسم، پدرم نمی‌گذارد دست کسی به‌زور به من برسد. دولت پشتم ایستاد و قربان صدقه‌ام رفت. ...
    252,000ریال
  • ناموجود

    دختر جوهر و ستاره‌ها هوپا

    0
    ویژگی ها
    • بدنم کرخت و بی‌حس بود و زبانم کف دهانم چسبیده بود. نمی‌توانستم بگذارم بابا را ببرند؛ اما نمی‌دانستم چه‌کار باید بکنم. آن‌ها او را کشیدند و بردند و توی قفس گاری انداختند. وقتی بابا از پله‌ها بالا می‌رفت، یک لحظه قیافه‌اش را در هم کشید. دویدم و رفتم توی خانه. همه‌جا را نگاه کردم تا چوب‌دستی‌اش را پیدا کنم. تکیه داده بودش به دیوار. برش داشتم و از لای میله‌ها هلش دادم توی دست بابا.
    • یکی از پاسبان‌ها دید. همانی که چشم‌هایش آبی یخی بود و شلاق داشت. چنگ انداخت و چوب‌دستی را از بابا گرفت و...
    315,000ریال
  • ناموجود

    دختر ماه، پسر خورشید (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده)

    0
    ویژگی ها
    • سمک سرش را برای آتشک خم کرد و رو به خورشید که جلوی پایش دوزانو نشسته بود، دست دراز کرد. خورشید دست سمک را فشرد و برخاست. سمک گفت: «با تو پیمان مردانگی و وفاداری می‌بندم. بدون این قوی‌ترین عهدیه که عیار با مرد دیگه‌ای می‌بنده. تا تو و مه‌پری رو به هم نرسونم، دست برنمی‌دارم.»خورشید دست روی قبضه‌ی شمشیر گوهرنشانش گذاشت و بلند گفت: «پس به شروانه و مهران و فغفور حمله می‌کنیم و تا آخرین قطره‌ی خون …»– کجا با این شتاب شاهزاده؟ اگر می‌خواهی به شهدخت برسی باید اینجا قوی باشه.سمک به شقیقه‌اش اشاره کرد. ...
    252,000ریال
  • ناموجود

    رابعه و بکتاش (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده) هوپا

    0
    ویژگی ها
    • … اتاق بکتاش را قبلاً دیده بود. در کودکی! با حارث به آن‌جا آمده بودند برای مراسم نهار بازی. سر ظهر مرداد، بکتاش می‌شد آشپز و پیاله‌هایشان را پر از دوغ می‌کرد و با کف دست کاکوتی خشک می‌مالید و خرد می‌کرد روی دوغ. بعد هر سه می‌نشستند روی لبه‌ی ایوان و پاهایشان را می‌انداختند پایین و تکان می‌دادند و نان را در دوغ ترید می‌کرد و می‌خوردند و از آرزوهای بزرگ و کوچکشان می‌گفتند. همان‌روز عصر بود که رابعه ملافه‌ی سفید دور خودش پیچیده بود و در حیاط و ایوان دنبال بکتاش کرده بود و به اصرار می‌خواست تا با ...
    243,000ریال
  • ناموجود

    روشنک و سپهرداد (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده) هوپا

    0
    ویژگی ها
    • … آن کسی که قرار بود گرهش به دست من باز شود تو بودی. خودت بودی … دوست دارم مردی را نجات بدهم. دوست دارم یک‌بار هم قصه برعکس باشد. یک شاهزاده‌‌‌‌ی سوار بر اسب سفید نیاید دختری را از چنگال دیو پلیدی نجات دهد. این‌بار دختری بیاید با گنجشک کوچکش و شاهزاده‌‌‌‌ای را از بند طلسمی آزاد کند …
    216,000ریال
  • ناموجود

    زال و رودابه (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده) هوپا

    0
    ویژگی ها
    • … زال تا رودابه را دید دست بر سینه گذاشت و مؤدبانه تعظیم کرد. رودابه از شرم رویش را از زال دزدید و پشت به او کرد تا نفس تازه کند و بر خودش مسلط شود. دل بی‌آرام زال نفس‌هایش را سخت کرده و عرق بر پیشانی بلندش نشسته بود. دست به آسمان بلند کرد، خدای بزرگ را شکر گفت و از او کمک خواست … با قدم‌هایی مطمئن پای برج رفت تا چاره‌ای برای رسیدن به بالای برج بلند بیندیشد.رودابه که‌ بی‌قرار دیدن روی زال بود، آب دهان را بلعید و نیشگون زهرداری از بازوی خود گرفت تا مسلط باشد و ترس را کنار بگذارد تا لحظه‌ای که ...
    243,000ریال
  • ناموجود

    زنان پیشرو/ داستان‌هایی برای دختران ایران هوپا

    0
    ویژگی ها
    • فهیمه از بچگی عاشق پروازکردن بود. تابستان‌ها با خواهر و برادرهایش، با چسب سریش و کاغذ بادبادک می‌ساخت و از پشت‌بام پروازش می‌داد. متوجه شد که مرکز آموزشِ فنون خدمات هوایی تهران، امتحان ورودی گذاشته و دانشجو می‌گیرد. چون دوست داشت درس بخواند، امتحان داد و با نمره‌های خوبی قبول شد و در دوره‌های خلبانی شرکت کرد. چند سال بعد فهیمه اولین زن مهندس پرواز در ایران شد. بعد از حدود سه‌هزار ساعت پرواز با سمت مهندس پرواز، توانست کمک‌خلبان هواپیما شود. فهیمه می‌گوید: «هیچ فرقی بین مرد و زن نیست، مسئولیت یک...
    297,000ریال
  • ناموجود

    صفورا اره و غلام بهونه‌گیر (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده) هوپا

    0
    ویژگی ها
    • صفورا دیلاق و بی‌قواره بود با شانه‌هایی پت و پهن و دستانی بزرگ مثل دو طاقار که از دو طرف تنش آویزان بودند. صورتش گُرگرفته، دهانش گشاد و بینی‌اش استخوانی کشیده بود. یک خال بزرگ گوشتی گوشه‌ی چپ لب پایینش داشت … زبانش مثل نیش عقرب بود، بلکه هم بدتر، مثل اَره تیز و تند و برنده!برای همین در و همسایه و فامیل و آشنا «صفورا اَره» صدایش می‌زدند. اول‌بار آقا‌دده‌ی خدا بیامرزش این اسم را رویش گذاشت. می‌گفت: «معلوم نیست به کی رفته!» … صفورا تقی به توقی می‌خورد اَره می‌شد. با دست‌های بزرگش همه‌چیز را به هم...
    234,000ریال
  • ناموجود

    عامره و هرمز (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده) هوپا

    0
    ویژگی ها
    • مرد جوان گفت: «آخ‌آخ! گفتی آسمون؟ تو پرواز کردی؟ من هم یه ‌بار پرواز کردم تو آسمون.» هرمز سریع گفت: «واقعاً؟! با چی؟ اسب؟» مرد و زن جوان هر دو زدند زیر خنده. مرد گفت: «اسب؟ چی می‌گی؟! تو از کجا اومدی مرد؟ نه بابا! یه بار که از اسب افتاده بودم و چند جای بدنم شکسته بود و از درد داشتم می‌مردم، یه طبیب هندی اومد سراغم. اون دارچین و جوز هندی و قارچی خشک‌شده و عجیب رو کوبید، توی آب حل کرد و به من داد. باورت می‌شه که چند روز رو هوا بودم؟ خوابیده بودم لای پتو، اما یه‌جورایی سبک شده بودم. انگار کله‌ام ...
    135,000ریال
  • ناموجود

    گل و نوروز (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده) هوپا

    0
    ویژگی ها
    • نوروز به هوش آمد. تمام وجودش درد داشت. دست چپش غرق خون بود و احساس کرد چند دنده‌اش شکسته است. جلوی خون‌ریزی را گرفت. آرام بلند شد و آخرین پرش به عقبِ گل را دید. شیوه‌ی مبارزه‌اش برایش آشنا بود.گل پارچه‌ای سفید به محل زخم بست و اژدها دوباره گمش کرد. گل کمان کشید. این‌بار کمی بالاتر از چشم را نشانه گرفت. زه را کشید و صدای جیرجیر چوب دوباره بلند شد. نفس عمیقی کشید. به موی سیاه یاسمین‌بانو فکر کرد، به گونه‌های سفید قیصر که همیشه از شرم و خشم سرخ می‌شد و به نوروز وقتی که سبیل‌هایش را ریزریز به دندا...
    225,000ریال
  • ناموجود

    گناه فرار هوپا

    0
    ویژگی ها
    • بالا بردنش را ندیدم، اما بر‌عکس خواباندنش را حس کردم. کشیده‌ای که همیشه به یاد خواهم داشت. سکوتی را که داخل ماشین حکمفرماست مزه‌مزه می‌کنم. تا یک لحظه پیش عین زغال گُر گرفته بودم؛ اما حالا آرام آرامم، مثل دریای روغن ... آرامشم شکوهمندانه است. راستش خودم هم تعجب می‌کنم. می‌دانم که بازی را برده‌ام. این سیلی برای من یک‌جور پیروزی به‌حساب می‌آید. حالا رئیس منم.
    153,000ریال
  • ناموجود

    وزن آب هوپا

    0
    ویژگی ها
    • جلوی اداره‌ی مهاجرت صف بستیم، عصبی. توی دلمان انگلیسی‌حرف‌زدن تمرین می‌کردیم: بله، ممنون، سرکار. هر وقت حرف‌زدن باعث می‌شود دل پیچه بگیرم و پیش از اینکه دهانم را باز کنم چیزهایی را که قرار است بگویم مثل متن یک نمایش تمرین می‌کنم می‌فهمم که توی خانه‌ی خودم نیستم.در قسمت تحویل چمدان‌ها کیسه‌ی لباس‌ها روی نقاله سر می‌خورد، و همه نگاهش می‌کنند. بعضی‌ها با دست نشانش می‌دهند. برای همین مامان می‌گوید: «ولش کن کاسینکا، به جز چند تا زیرپوش بلند چیزی توی کیسه نیست. آن هم به کارمان نمی‌آید. اینجا چکمه لا...
    234,000ریال
  • ناموجود

    ویس و رامین (از مجموعه‌ی عشق‌های فراموش‌شده) هوپا

    0
    ویژگی ها
    • سال‌ها پیش، آن وقت‌ها که ریش‌هایم هنوز سپید نشده بود، حتی می‌توانم بگویم سیاه هم نبود یا البته درست بگویم اصلاً ریش نداشتم، از پدرم پرسیدم: «بابا! این عشق که می‌گن چیه؟» پدرم گفت: «این غلط‌ها به تو نیومده فرزند دلبندم! تو باید دَرست رو بخونی.» پنج سال بعد که هفت سالم بود و سواد خواندن و نوشتن مختصری آموختم، تصمیم گرفتم به جای درس خواندن بروم و عاشق شوم. اما قبل از عاشق شدن لازم بود با تحقیق در داستان‌های موجود معنای واقعی عشق را دریابم. اولین داستانی که نظرم را جلب کرد، داستان ویس و رامین بود.
    261,000ریال